امام حسين (ع)

امان از …

خیلی دم از بصیرت می زد و عقده هایش را بر سر اهل کوفه خالی می کرد… می گفت اگر من در روز عاشورا بودم… اگر من بودم… . . . 9 دی بود که رفتم راهپیمایی، شنیدم روز عاشورا دستگیر شده بود…. امان از بی بصیرتی…

امتحان…

فرات، گرما، عطش، کودک چقدر عجيب است سرگذشت آب و پسر و چه زیبا بود داستان امتحان پدر! كاش ما هم يك ضرب قبول شويم، مثل حسین، مثل اکبر، مثل اصغر…

خوشحال می‌شیم امشب تشریف بیارید!

گوشی را آرام گذاشت سرجایش. ـ کی بود؟ ـ زری خانم، برای فردا شب دعوت شدیم. حالا چیکار کنیم؟ بریم یا نه؟ ـ چی بپوشیم؟ اون لباس جدیدم رو که خونه اقدس خانم پوشیدم. لباس نو ندارم. ـ خب یک بهونه‌ای بیار. بگو آقامون مأموریت رفته؛ یا بگو مادرم رو می‌خوام ببرم دکتر و… ـ …

خوشحال می‌شیم امشب تشریف بیارید! ادامه »

آقای من…

یک شاخه گل نرگس در دستانش بود. روبروی مسجد ایستاده بود و آرام و آهسته زیر لب چیزهایی را می‌گفت و از گوشه چشمش اشک می‌ریخت. بار اولش بود آمده بود جمکران، تازه اگر اصرار دوستانش نبود معلوم نبود قبول می‌کرد. از امام زمان(عج) خجالت می‌کشید. آخر عمری را با گناه سپری کرده بود و …

آقای من… ادامه »

خواهی نشوی همرنگ، رسوایی جماعت شو!

می‌گفت مد روز است. چند شب پیش در ماهواره این مد جدید را دیده و امروز پیدایش کرده بود. وقتی پوشید، یک جوری شده بود. از خانه که زد بیرون، همه همان «یک جوری» نگاهش می‌کردند. شده بود انگشت‌نمای همه. یکی آن‌طوری نگاهش می‌کرد، یکی یواشکی به دوستش چیزی می‌گفت و بعد با هم می‌خندیدند، …

خواهی نشوی همرنگ، رسوایی جماعت شو! ادامه »